يك داستان كه شايد ربطي به بحث مقدس وبلاگ ما نداشته باشه اين داستان فقط و فقط جنبه عبرت داره(و ارزش قانوني ديگه اي نداره
)
- ميخواستم كسي چيزي نفهمه و بميرم.
_چي شد كه خودسوزي كردي؟
_ مگه چي شده بود كه مي خواستي كسي ندونه؟
- آبروم ديگه ! آبروم رفت.
_ آها... يعني حالا ديگه آبروت برگشت؟!
- نه! بدتر شد.ديگه همه مي دونن چه اتفاقي افتاده.
_ تو خودت خواستي كه اين جور بشه.
- من نمي خواستم،فرزاد گفت،خودسوزي كنم كه بميرم.
_ مگه فرزاد كي بود كه تو بايد به حرفش گوش مي دادي و به اين روز مي افتادي؟!
- نمي دونم چي بگم!
_ يعني واقعا نمي دوني، يا نميخواي بگي؟
- شما فكر مي كني اگه بگم،فايده اي داره؟
_لااقل مي شه عبرت ديگرون كه كار به اين جا نرسه.
- كاش مرده بودم.
_ بهتر نبود مي گفتي كاش اصلا اين جور نمي شد؟!
- تقصير خودم بود كه زود باور بودم و هر كي هر چي مي گفت،مي گفتم تو درست مي گي شايدم به خاطر اين كه چيزي واسه موندن نداشتم شاعرانه و رويايي مي خواستم خودمو بكشم.
_ بالاخره چي؟ ميخواي قبل از تموم شدن وقت ملاقات بيمارستان بگي چرا اينجايي،يا نه؟
- شما مي دوني عشق چيه؟
_عشق خيلي چيزا مي تونه باشه مي تونه يه پرواز باشه به آسمون خيال يا مثلا يه دوست داشتن زلال باشه مثل دريا پاك و بي انتها يا يه نياز سبز مثل جنگل باشه يا يه چشمه باشه بالاي هفت تا كوه بلند كه هر آدمي اجازه داشته باشه فقط يه بار از اون بالا بره
- چرا يه بار؟
_چون آب اون چشمه آب حياته و هر كي ازش بخوره جاويد مي مونه يا بهتر بگم هر كي سعادت داشته باشه دستش به اون آب مي رسه و دنيارو اون جوري كه هست مي بينه.
- پي حالا معلوم مي شه من سعادت نداشتم كه به اين روز افتادم!
_ چرا اين جور فكر مي كني؟
- چون به عشق بي حرمتي كردم.
_مگه تو اونو مي شناختي؟
-يه كمي.
_اگه مي گفتي نه بهتر بود چون كسي كه اونو مي شناسه و دست دوستي بهش مي ده خيلي پاك تر از اين حرفاست كه راضي بشه خودشو خلاص كنه و باز خلاص نشه و تا آخر عمر هي بسوزه.
-پس حالا كه اين جور شد من نمي دونم چي بگم و اسمشو چي بذارم فقط براتون تعريف مي كنم كه...
_كه چرا اصلا دست به خود كشي زدي؟
- قضيه بر مي گرده به دو سال پيش يعني اولين روزي كه فرزاد داداش فرزانه رو ديدم اون روز جشن تولد فرزانه بود قرار نبود غير از بچه هاي كلاس كسي ديگه اون جا باشه چون تصميم داشتيم حسابي برقصيم و حال كنيم ولي فرزاد استثناء اون جا بود و مي خواست برامون ارگ بزنه آخه رقص كه بدون آهنگ نمي شد!
_اون روز چند نفر بوديد؟
- چون فرزانه مي خواست يه مجلس بيست داشته باشه از بين بچه ها بيست تا تاپ شو انتخاب كرده بود.
_منظورت از بچه هاي تاپ چيه؟
-بچه هايي كه خجالتي و اٌمل نباشن و به قول فرزانه هلو باشن
_منظورت از هلو چه جور دختريه؟
-واي كه شما چقدر سوال مي كني!منظورم اينه كه راحت الحلقوم باشه و ضد حال نزنه.
_حالا فهميدم آخه مي دوني من فكر مي كردم منظورت بچه هاي درس خون و معدل بالاست كه همه چي عينهو آب خوردن براشون راحته؟
-نه اونا اصلا به گروه خوني ما نمي خوردن و با ما نمي پريدن اونا هميشه خودشون با خودشون رقابت داشتن و مي خواستن شاگرد اول باشن.
_خب داشتي مي گفتي اون روز غير از شما فرزاد هم اون جا بود.
-آره از صبح ساعت 10 كه بچه ها جمع شدن فرزاد زد ما هم رقصيديم خيلي خوش گذشت خيلي!
_چون دور هم بوديد و رقصيديد يا اين كه فرزاد اون جا بودف خوش گذشت؟
-هر دوش آخه فرزاد خيلي قشنگ ارگ مي زد و از اون مهمتر چشم از من برنميداشت.
_يعني چي چشم از تو بر نمي داشت؟
- چه جور بگم يعني بين اون همه دختر تاپ فقط منو نگاه مي كرد.
_ مگه تو چي وشيده بودي يا چه كار مي كردي كه اون فقط...
- از همون اول كه باهاش روبرو شدم گفت اين چشا مال خودته؟ منم خنديدم و گفتم نه مال شماست اونم ديگه تا آخر شب همش نگام مي كرد.
_تو چه احساسي داشتي؟
- داغ شده بودم و از اين كه مي ديدم بچه ها هم متوجه ما شده بودن بيشتر لذت مي بردم تا اين كه آخر شب وقتي مي خواستم خداحافظي كنم خودشو به من رسوند و از پشت سرم آهسته گفت:چشاي منو كجا مي بري؟
منم گفتم مي برمشون خونه تا بخوابن و بعد بلافاصله با تاكسي تلفني كه جلو در منتظر بود خودمو به خونه رسوندم و رفتم تو اتاقم خوابيدم
_ مامانت بابات نگفتن تا اين وقت شب كجا بودي؟
- اون شب بابا شيفت شب كار مي كرد مامانمم كه مي دونست رفتم جشن تولد فرزانه
_و قصه از فردا شروع شد آره؟
-دقيقا ..چون صبح به محض اين كه راه افتادم به طرف مدرسه يه خيابون دورتر از خونه ي خودمون جلوم سبز شد و گفت مي خوام باهات حرف بزنم و يه وقت ديدم جاي نيمكت كلاس روي نيمكت پارك نشستم.
_يعني مي خواي بگيي اون روز مدرسه نرفتي؟
- اون روز كه هيچ باز فرداي اون روزم نرفتم.
_فرزاد بهت گفت نرو؟
-راستش ترسيدم اگه مدرسه برم اون بره دنبال يكي ديگه و منو نخواد.
_چي شد كه اين فكرو كردي؟
-آخه اون تيپي بود كه همه دوستش داشتن و من مي خواستم فقط مال خودم باشه.
_خب بالاخره چي؟مدرسه رفتي يا نه؟
-آره پنج روز بعد كه حسابي از پارك و خيابون خسته شده بودم با يه گواهي دروغي رفتم مدرسه.
_فرزاد چي؟مدرسه نمي رفت؟
- نه اون در مغازه طلافروشي باباش كار مي كرد در ضمن دنبال كار سربازي شم بود تا اين كه يه ماه بعد با پيشنهاد فرزانه برنامه ي ييه اردو دروغكي رو چيديم من رفتم به مامان و بابا گفتم يه هفته مي خوام برم اردو رامسر و موافقت نامه اي كه خودمون تايپ كرده بوديم دادم به بابا امضاء كرد بعد به جاي اردو رفتم خونه ي فرزاد اينا و موندم
- اول چرا اين كارو كردي؟!دوم مگه مامان و باباش خونه نبودن؟
-آخه يه جوري شده بودم كه دلم مي خواست همش پيش فرزاد باشم و اين ببهترين فرصتي بود كه مي تونستم ببينمش آخه مامانش با فرزانه همون روز رفته بودن شهرستان باباشم كه در مغازه بود.
- شب كه باباش بر ميگشت چي؟
- يا بيرون بوديم كه آخر شب يواشكي مي اومديم مي خوابيديم يا تو اتاق فرزاد بي سر و صدا خودمونو حبس مي كرديم.
- خب بالاخره اين قايم باشك شما چند روز ادامه داشت؟
-تا شب سوم يعني همون شبي كه آسمونم شرجي شد و ديگه هيچي رنگ قشنگ خودشو نداشت.
_بعد چي شد و چه كار كردي؟
- دو شب ديگه مثل يه وصله ي ناجور يا يه چيز زيادي بهش آويز شدم تا اين كه بعد از يه هفته مثلا از اردو برگشتم ولي از فرداي اون روز ديگه هر چي بهش زنگ زدم خودشو نشونم نداد و مثل ماهي رفت زير آب...
بالاخره يه شب ناغافل با فرزانه ديدمش ازش خواستم تا تكليفمو مشخص كنه خيلي جدي گفت اگه واقعا منو دوست داري برو خودتو بكش يا بسوزون تا باورم شه من گفتم چه جوري؟
گفت با بنزين و دو روز بعد يه بطر بنزين با دستاي خودش كادو كرد و برام اورد.
_ يعني به همين سادگي تو هم قبول كردي؟
- خب ميخواستم بهش ثابت كنم كه واقعا دوستش دارم.
_نمي دونم چي بايد بهت بگم.
- ديگه برام فرقي نمي كنه احمق،بي شعور،هر چي دلتون مي خواد بگيد.
_تو دنباله ي قصه تو بگو شايد تا اون وقت به قول خودت يه جمله ي تاپ برات پيدا كردم كه بهتر از اينا بود
- خب منم بنزينو گرفتم و بردم خونه و خارج از چشم مامانم در اتاقمو بستم و عكس كوچكي رو كه از فرزاد داشتم گرفتم دستم و جيغ زدم فرررررررزززززاااااااادددددد دوستت دارمممممممممم
و فندكو روشن كردم و ديگه چيزي نفهميدم.
_ حالا چي؟
-حالا دلم مي خواد فرزادم خودسوزي كنه تا ما هم مثل ليلي و مجنون افسانه اي بشيم.
- يعني راستي راستي فكر مي كني اونم مثل تو خره؟
هوشــــــــــــیار باشید